صفحات: 1 2 4 ...6 ...7 8 9

13ام فروردین 1397

پل

151 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

سگ کنارش ایستاده بود و بی وقفه پارس می کرد. گاهی پاچه شلوارش را می گرفت و تکان می داد. صدای پارس سگ داخل سرش می پیچید و مثل چکش روی مغزش فرود می آمد. گوش هایش را گرفت؛ امّا سگ  پاچه شلوار او را گرفته بود و رها نمی کرد. هر چه پایش را تکان داد، فایده نداشت. دو دستی و محکم سگ را گرفت و بلند کرد. روی پل رفت و او را از بالا به پایین پرت کرد. خیالش راحت شد. به دیوار پل تکیه کرد و نشست. بعد از مدتی پلیس به طرفش آمد و گفت:«آقا حالتون خوبه؟»

-بله، چطور مگه؟

-دختر بچه ای که از بالای پل پرت کردید، بچه خودتونه؟

-دختر بچه؟ کدوم بچه؟

-شما باید با ما بیایید.

نگاهی به دست بند دور دست هایش انداخت و سوار ماشین پلیس شد. روی صندلی که نشست، یادش آمد یکی دو ساعت قبل شیشه مصرف کرده بود.

معتاد-مصرف-شیشه-پل

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 4 نظر »
12ام فروردین 1397

گوژ روی گوژ

167 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

هیچ درآمدی نداشت. به جهاد کشاورزی رفت. برای خریدن مرغ تخم گذار وام گرفت. طویله کنار حیاط را تمییز کرد و مرغ ها را آنجا جایشان داد. در مدت یک سال درآمد خوبی برایش داشت. اوضاع زندگی داشت به سامان می شد. همسایه ها نیز به پرورش مرغ تخم گذار رو آوردند. تولید تخم مرغشان به حدی رسید که نه تنها می توانستند تخم مرغ شهر خودشان را تأمین کنند؛ بلکه شهرهای دیگر را هم تأمین می کردند.

چند سال گذشت. از مسئولان خواستند شرایط صادرات را برایشان فراهم کنند. چند ماه از درخواستشان نگذشته بود که آنفولانزای مرغی وارد شهرشان شد. برای پیشگیری بسیاری از مرغ هایشان را معدوم کردند. ناگهان میزان تولید تخم مرغ بسیار کم شد. به طوری که دیگر قادر به تأمین نیاز خودشان هم نبودند.

قیمت تخم مرغ سر به فلک کشید. مسئولان برای کنترل بازار به واردات متوسل شدند. دوباره اوضاع زندگیش مثل قبل شد با این تفاوت که حالا قسط های وام جهاد کشاورزی هم به مخارجش اضافه شده بود.

مرغ- تخم مرغ- مرغ تخم گذار

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 8 نظر »
11ام فروردین 1397

کربلای ایران

111 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

به تاخت نزدیک و از اسب پیاده شد. هراسان بود. خبر محاصره و غافلگیر شدن علی بن محمد علیه السلام را توسط سربازان حکومتی آورده بود. مردم فین چوب دستی هایشان را برداشتند و فوری حرکت کردند. وقتی رسیدند، چیزی جز هفتاد نفر از یاران حضرت را که در خونشان غلتیده بودند، نیافتند. دنبال علی بن محمد باقر علیه السلام گشتند تا بالاخره جسد بی سر او را یافتند. قلب هایشان به درد آمد. جسد امامزاده را داخل فرش نفیسی پیچیدند و برای غسل و تدفین به طرف چشمه بردند. از عمق وجود لا اله الا الله  گفتند و چوب ها را روی هوا  چرخاندند و فریاد خونخواهی برآوردند.

مشهد-اردهال-ایرانگردی-کاشان

مشهد اردهال کاشان

قالیشویان-مشهد-اردهال-ایرانگردی-کاشان

مشهد-اردهال-کاشان-ایرانگردی

پی نوشت:http://kashancht.ir/content_view.aspx?id=296&c=1

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 5 نظر »
10ام فروردین 1397

می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

349 کلمات   موضوعات: تابش آفتاب

 معلم موضوع انشاء را روی تخته نوشت و گفت:«بچه ها می خوام امروز انشاتونو سر کلاس بنویسین. بعد یه نفر رو صدا میزنم بیاد پای تخته انشاشو بخونه.»

یکی از دانش آموزان انشایش را زودتر از بقیه تمام کرد و دستش را بالا گرفت و گفت:«خانم اجازه من میتونم بیام انشامو بخونم.» معلم سری به نشانه تأیید تکان داد و او پای تخته رفت. صدایی صاف کرد. بسم الله الرّحمن الرّحیم گفت و شروع کرد.

موضوع انشاء: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

من می خواهم یک خانم خانه دار با چهار- پنج تا بچه قد و نیم قد باشم. هر روز صبح و شب با بچه هایم برای امام زمان صدقه بیاندازیم و برای ظهورش دعا کنیم و دعای فرج و سلامتی بخوانیم. وقتی شوهرم می خواهد سر کار برود همه بدرقه اش کنیم و برای موفقیت و سلامتی اش دعا کنیم. برای بچه هایم شیرینی و غذا بپزم. همه مواد غذایی مثل مربا، ترشی و … را خودم درست کنم. لباس های همه را بشویم. خانه را جارو بزنم و گردگیری کنم. برای فرزندان بزرگترم معلم سرخانه باشم و در درس ها کمکشان کنم. برای بچه های کوچکترم همبازی باشم. قرآن خواندن را یادشان بدهم و آیه الکرسی اولین آیه باشد که حفظ می کنند تا خدا در پناه آن حافظشان باشد. شوهرم وقتی به خانه می آید همه با هم به استقبالش برویم. با کمک بچه ها دست و پاهایش را بشوییم و ماساژ دهیم تا خستگی کار از تنش بیرون برود.

شغل خانه داری خیلی پر خیر و برکت است. اگر خانم ها متوجه این نکته بشوند، دیگر از خانه بیرون نمی روند. دنبال کار نمی گردند. صبح تا شب در خیابان ها پرسه نمی زنند. به فکر خریدهای غیر ضرور، آرایش، مدل مو، کاشت ناخن و … نمی افتند؛ شوهرانشان زیر بار قسط و قرض نمی روند یا مجبور نمی شوند برای پرداخت هزینه های آن ها حقوق کارگرانشان را عقب بیاندازند و ندهند و با هزار عنوان دیگر لقمه حرام برای اهل و عیالشان ببرند.

سکوت عمیقی کلاس را فراگرفته بود. همه حتی خانم معلم گوش شده بودند که ناگهان صدای زنگ تفریح قلب سکوت را شکست.

خانم-خانه-دار

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 5 نظر »
9ام فروردین 1397

وقتی مهتاب گم شد

158 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب, آفتاب و مهتاب

- مامان این چه کتابیه می خونی؟

- کتاب «وقتی مهتاب گم شد» خاطرات جانباز شهید علی خوش لفظ که آقای حمید حسام نوشته.

- میشه یه قسمت قشنگشو برام بخونی؟ شاید منم خوشم اومد و خوندمش.

- بله عزیزم چرا که نه؟

داخل مقر گفتند که سید عباس الجی، مسئول تعاون لشکر، شهید شده است. جعفر منتقمی کنارم بود. گفت:«خوش به حال سید عباس. ای کاش خدا قسمت کنه من هم در این عملیات بمیرم.»

پرسیدم:«چرا مردن؟ مگر در جبهه کسی هم می میرد؟»

- شهادت مقام و منزلت اولیای خداست. برای ما مرگ در اینجا، عین سعادت است.

- مامان شما میدونی این آقا چرا اینطور گفته؟ مگه کیا شهید می شن؟

- اگه از اول تا آخر این کتاب رو با دقت بخونی خودت متوجه می شی.

- حالا چرا اسمشو گذاشتن وقتی مهتاب گم شد؟

- چون آقای خوش لفظ خیلی از دوستاش که بهترینشون محمدعلی محمدی بوده و براش حکم نیمه گمشدشو داشته تو تاریکی شب، وقتی مهتاب گم شده، گمشون کرده.

کتاب-وقتی-مهتاب-گم-شد

کتاب-وقتی-مهتاب-گم-شد

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 6 نظر »

1 2 4 ...6 ...7 8 9

 
ایده های درآمد زا