«همکاری نیمه شباولین افطار دو نفره»
11ام خرداد 1397

خود کرده را تدبیر نیست

502 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

سارا پنجره رو به کوچه خانه شان را باز کرد. شیما دختر یکی از همسایه ها که از زیبایی زبان زد اهل محل بود سر کوچه منتظر کسی ایستاده بود. شوهرش سوار ماشین شد. جلو پای شیما ترمز کرد. شیما در طرف شاگرد را باز کرد. با بیژن دست داد و سوار شد.

سارا یاد روزی افتاد که با کلی خواهش و تمنا از بیژن خواسته بود ماهواره بخرد تا کنار هم بنشینند و از دیدن سریال هایش لذت ببرند. آن روز روی مبل نشسته و محو سریال دلخواهشان شده بودند. صفحه نمایش تلویزیون بیشتر فضای دیوار را پر کرده بود. کیفیت تصویر آنقدر زیاد بود که خودشان را درون فیلم و کنار بازیگران حس می کردند. یک ساعت گذشت. سریال تمام شد. سارا برای چیدن سفره شام به آشپزخانه رفت. در حالی که داشت غذا را از داخل ظرف می کشید، گفت:«خسته شدم از این همه یکنواختی. می خوام وسایل خونه رو عوض کنم. دقت کردی دکور تو سریال چقدر قشنگ بود؟»

بیژن به صورت سارا خیره شده بود و به حرف هایش گوش می داد؛ امّا در ذهنش زیبایی زن نقش اول سریال را با چهره سارا مقایسه می کرد. ناگهان با فریاد سارا از جا پرید:«فهمیدی؟»

-«چی رو؟»

-«همین فردا می روی و کابینت ها رو عوض می کنی. ازشون بدم میاد.»

-«خانم، مگه رو گنج نشستم که شما دستور بدید و منم به سرعت عمل کنم. این فکرها رو از سرت بیرون کن.»

سارا از خواسته اش کوتاه نیامد. بیژن که به ستوه آمده بود، گفت:«بله خانم. اگه شمام خوشگلی و اخلاق خوب نقش اول سریال رو می داشتی، واجب بود برات هر طور شده خونه رو تغییر دکور بدم.» بعد از این حرف دعوا بالا گرفت و بیژن که از بحث و دعوا خسته شد. بدون اینکه شام بخورد از خانه بیرون رفت.

چند ماه بعد با هزار قسط و قرض تمام وسایل خانه و دکور را عوض کردند. سارا راضی و خوشحال بود؛ امّا بیژن بیشتر اوقات کار داشت و کمتر خانه بود. وقتی هم به خانه می آمد، با کوچکترین حرفی بحثشان می شد و از خانه بیرون می رفت. آن روز سارا تمام تلاشش را کرد تا شوهرش را خوشحال کند. غذای مورد علاقه اش را پخت. بهترین لباسش را پوشید. آرایش مورد علاقه او و حتی عطری که او دوست داشت را استفاده کرد. پشت در ایستاد و تا بیژن خواست کلید را داخل در بچرخاند، در را باز کرد. سلام گرمی کرد؛ امّا بیژن با سردی جواب داد. اصلا او را ندید. روی مبل نشست. سارا نهار را آماده کرد و او را صدا زد. بیژن نیم خیز شد که تلفنش زنگ خورد. گوشی را جواب داد. از روی مبل بلند شد. در حالی که در را باز کرد، گفت:«خانم کار واجبی برام پیش اومده باید برم. نهارتم بخور تا شب برنمی گردم.»

اشک درون چشمان سارا حلقه زد. ماشین حرکت کرد و از جلو چشمش دور شد. پنجره را بست. روی مبل نشست سرش را مابین زانوانش گرفت و زار زار گریه کرد. زیر لب آرام گفت:«خود کرده را تدبیر نیست.»

تلویزیون-اثرات-مخرب-آن

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(6)
4 ستاره:
 
(1)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
7 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
4.9 stars
(4.9)
نظر از: اله صوفی [بازدید کننده]
اله صوفی
5 stars

سلام خواهر جان طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق

هستند خانواده هایی که به خاطر ماهواره از هم متلاشی شدن .

1397/03/12 @ 14:44
نظر از: صدف [عضو] 
5 stars

سلام خواهر جون
ممنون. طاعات و عبادات شما هم مورد قبول درگاه الهی باشه ان شاءالله
متأسفانه افرادی هستند که خانواده هاشون از هم پاشیده نشده اما اعتقاداتشون تغییر کرده و این از پاشیده شدن خانواده هم بدتره چون باعث نابودی جامعه میشه.

1397/03/12 @ 15:25
نظر از: آمنه میرشکاری [بازدید کننده]
آمنه میرشکاری
5 stars

آفرین، واقعا خودکرده را تدبیر نیست

1397/03/12 @ 08:29
نظر از: آرامـــ [عضو] 
5 stars

چه تلخ داستان پر تکراری :(

1397/03/11 @ 20:19
نظر از: صدف [عضو] 
5 stars

خواهر منظورتون از تکرار چیه؟ در کلمات یا موضوع؟

1397/03/11 @ 20:29
نظر از: آرامـــ [عضو] 

منظورم تکرار این قصه تلخ توی واقعیته :(

1397/03/13 @ 12:22
نظر از: عطرمحمدی [بازدید کننده]
عطرمحمدی
4 stars

عالی بود ممنون

1397/03/11 @ 15:23
نظر از: صدف [عضو] 
5 stars

سلام
ممنون
طاعاتتون قبول حق

1397/03/11 @ 15:32


فرم در حال بارگذاری ...

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی