صفحات: 1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9

8ام فروردین 1397

چشم های پدر

157 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب, آفتاب و مهتاب

خم شد. دستش را روی شکم خانمش گذاشت. صورتش را جلو آورد و گفت:«بابایی یه دست بده.» ضربه ضعیفی را حس کرد. گفت:«بابا مراقب مامانت باش. فکر کنم تا برگردم به دنیا اومده باشیا.» طاقت دوریش را نداشت. چشم هایش پر از اشک شد و دانه های مرواریدیشان روی گونه هایش سرازیر شد. کمرش را صاف کرد. صورت خیس خانمش را با دستانش خشک کرد و گفت:«خانمی خوبیت نداره پشت سر مسافر گریه کنی. من آرزو دارم. می خوام برگردمو پسرمو ببینم.» پسرش به دنیا آمد. او هم به دیار وفا برگشت. خانمش پرچم روی تابوت را کنار زد. چشمهایش بسته بود. جلو اشکش را نمی توانست بگیرد. بچه را روبروی صورتش گرفت و هق هق کنان گفت:«مگه آرزو نداشتی پسرت رو ببینی؟ نمی خوای نگاش کنی؟» پلک هایش را آرام آرام باز کرد. پسرش را دید. لبخندی زد و چشم هایش را بست.

شهید-پدر-شهیدان-زنده اند

پی نوشت:«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»آل عمران/169

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 4 نظر »
7ام فروردین 1397

حجاب برتر

178 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

مختلط نشستن زن و مرد رسم مهمانی های فامیلی شان بود. همه با هم مثل خواهر و برادر راحت بودند. زن ها لباس های محلی رنگارنگ می پوشیدند و رنگ تیره را بد یمن می دانستند. چند ماهی از کلاس قرآنش گذشته بود. به سوره نور رسیدند. استادشان درباره چادر و محفوظ بودن با آن از دید نامحرمان صحبت کرد و گفت:« نامحرم، نامحرمه فامیل و غریبه نداره.» خیلی دوست داشت در مهمانی هایشان چادر سر کند. دلش را به دریا زد. هرچه مادرش گفت:«دختر فامیل برامون حرف در میارن.» گوشش بدهکار نبود. چادر را سر کرد و به مهمانی رفت. همه مردهای فامیل بهشان برخورد. گفتند:«مگه ما بد چشمیم یا به دخترتون نظر داریم که چادر سر کرده.» هر چه خواست به آن ها بفهماند:«چادر حجاب برتره. من دوستش دارم وبه عنوان حجاب جدیدم انتخابش کردم و به افکار و اعتقادات شما کار ندارم.» فایده نداشت. دفعه بعد مجبور شد مثل قبل بدون چادر به مهمانی برود؛ امّا با یک روسری خیلی بلند و بعد از مدتی توانست به هدفش برسد، بدون اینکه به کسی بر بخورد.

چادر-حجاب-برتر

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 7 نظر »
6ام فروردین 1397

دعای مادر

431 کلمات   موضوعات: تابش آفتاب

صورتش را تا کنار گوش او جلو آورد. با صدایی مهربان،آرام گفت:«عزیزم، میوه دلم، امیرعلی، نمی خوای چشاتو بازکنی؟ پسرم نمی خوای که مادرتو نا امید کنی؟» مدتی بود هر روز بالای سر پسرش می ایستاد، دعا و قرآن خوانده،  گریه کرده و با او حرف می زد. آن شب داخل خانه تنها نشسته بود و با چشمانی بارانی دعا می خواند و می گفت:«خدایا پسرمو از تو میخوام.» غیر از صدای جغدی که چند شبی حال و هوای خواندن به سرش زده بود، صدایی شنیده نمی شد. با صدای تلفن دلش ریخت. قبل از اینکه گوشی را بردارد سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت:«خدایا می شه خبر به هوش اومدن پسرم باشه.» بسم الله گفت و گوشی را برداشت. برادر شوهرش بود. سلام کرد. حرف را داخل دهانش می چرخاند. نمی دانست چه بگوید. گفت:« زن داداش، می دونی داداشم برگه اهداء عضو امیرعلی رو امضاء کرده، بعد از این همه وقت امروز دکترا به این نتیجه رسیدن…» دل توی دلش نبود. حرفش را قطع کرد و گفت:«به چه نتیجه ای رسیدن. خدای نکرده خبر بدی شده؟ زود بگو.» برادر شوهرش ادامه داد:«هول نکنیا ولی دیگه باید با امیرعلی خداحافظی کنی فردا صبح قراره با هلیکوپتر ببرنش استان برا اهداء عضو.»تا این حرف را شنید، بلند داد زد:«نه!!!! اشتباه می کنی. دکترام اشتباه می کنن. پسرم خوب می شه.» و گوشی را محکم روی تلفن کوبید.

به حیاط رفت. سجاده اش را زیر آسمان، روی زمین پهن کرد. چادر نمازش را سر کرد. نمازی برای سلامتی امام زمان _عجل الله تعالی فرجه الشریف_ و نمازی برای سلامتی پسرش خواند. روی سجاده نشست. آرام آرام قطره های بلورین اشک گونه های چروکیده اش را شستشو داده و پایین آمدند تا روی سجاده ریختند. دستانش را به طرف آسمان به دعا بلند کرد. با صدایی لرزان خدا را خطاب قرار داد:«خدایا مگه نگفتی دعای مادر در حق فرزندش مستجابه. حالا من در حق فرزندم دعا می کنم. خدایا سلامتیشو بهش برگردون.» خورشید آرام آرام از پشت کوه ها بالا آمد. گریه ها و دعاهای شبانه ناتوانش کرد. گرمای خورشید را در آغوش گرفت و به خواب رفت. با صدای تلفن از جا پرید.

با سرعت وارد اتاق شد و گوشی را برداشت. این دفعه صدای لرزان شوهرش خواب را از سرش پراند. گفت:«چی شده؟» شوهرش بریده بریده در حالی که بغض راه گلویش را گرفته بود؛ گفت:«امیر … امیرعلی … امیر …» گفت:«مرد نصفه جونم کردی. چی شده؟» شوهرش کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:«دکترا وقتی میخواستن امیرعلیو برا اهداء عضو ببرن یه بار دیگه معاینه اش کردن و گفتن مردمک چشاش حرکت داره و برنامه اهداء کنسل شد.»

مادر-دعا-نیایش-نماز

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ نظرات
5ام فروردین 1397

دشمن آشکار

116 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

از خوشحالی داشت بال در می آورد. جعبه شیرینی را کف دستش گرفت؛ جواب آزمایش را روی آن گذاشت. زنگ خانه را فشار داد. خانمش در را باز کرد. جعبه را از دست او گرفت و جواب آزمایش را خواند. آن را روی سینه اش چسباند و گفت:«الحمدلله» بعد از ده سال خداوند به آن ها فرزندی عطا کرده بود. در جعبه را باز کرد. اول به شوهرش تعارف کرد. بعد گفت:«می خوام برا هر سال تنهاییمون یه شیرینی بخورم تا تلخیش به کامم شیرین بشه.» یکی، دو تا، سه تا … دستش به طرف پنجمین شیرینی رفت که ندایی به گوشش رسید:« ألم أعهد إلیکم یا بنی آدم أن لا تعبدوا الشیطان إنه لکم عدو مبین.»

جعبه-شیرینی-رولت

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 2 نظر »
4ام فروردین 1397

راه نجات

178 کلمات   موضوعات: یک مشت آفتاب

خانه اش را گم کرده بود. روی سنگ بلندی رفت تا دور و برش را ببیند شاید اثری از خانواده اش بیابد. سنگ وسط رودخانه خشکی قرار داشت. ناگهان آب، درون رودخانه جاری شد. به بالاترین نقطه سنگ رفت. وقتی جریان آب آرام شد، دور تا دور سنگ را بررسی کرد شاید راه نجاتی پیدا کند. هنگامی که مطمئن شد هیچ راهی وجود ندارد، دستانش را به دعا بلند کرد. ملتمسانه و با صدایی لرزان گفت:«خدایا من مورچه ای ناچیزم. هر چه دارم به اذن و خواست تو دارم. تو یار و پناه درماندگانی. در پی یافتن راه خانه ام بودم که وسط رودخانه گرفتار شدم. پناهی جز درگاه تو سراغ ندارم. خدایا پناهم ده و مرا به خانه ام برگردان.» هنوز جملات آخر دعای مورچه تمام نشده بود که برگ کوچکی به طرف سنگ روانه شد. مانند قایقی در پی مسافر به سنگ چسبید و توقف کرد. مورچه سوار شد و برگ حرکت کرد. برگ بعد از پیمودن رودخانه کنار سنگی در طرف خشکی ایستاد. مورچه از روی برگ پیاده شد و برگ به مسیرش ادامه داد.

مورچه-خدا-راه-نجات-سنگ-رودخانه

توسط صدف   , در 03:00:00 ب.ظ 2 نظر »

1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9

 
ایده های درآمد زا